
چرا هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا در کنار یکدیگر آموزش داده میشوند
برای بسیاری از کسانی که با یوگا آشنا هستند، آموزش یوگا پیش از هر چیز با حرکتهای بدنی، وضعیتها و تمرینهای تنفسی شناخته میشود. گروهی دیگر آن را بیشتر با مراقبه و تمرکز میشناسند و برخی نیز به فلسفه و نگرش یوگا توجه دارند. هر یک از این برداشتها بخشی از یوگاست، اما هیچیک بهتنهایی تمام آن را نشان نمیدهد.
در مدرسهٔ فرهست، هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا سه درس اصلی در مسیر آموزشیاند. این سه درس کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، زیرا دگرگونی انسان تنها با دانستن، تنها با توانمندکردن تن یا تنها با تمرکز ذهنی رخ نمیدهد. انسان برای پیمودن یک راه، هم به توان نیاز دارد، هم به آگاهیای که پراکنده و ربوده نشود و هم به نگرشی که جهت راه را روشن کند.
ازاینرو، پرسش اصلی این نوشته معرفی جداگانهٔ سه درس نیست؛ بلکه روشنکردن چرایی پیوند آنهاست: هاتهایوگا چه نیازی را پاسخ میدهد، دهارانا چه جای خالیای را پر میکند و چرا این دو بدون دارشانا به مسیر کاملی تبدیل نمیشوند؟
چرا یک نوع آموزش کافی نیست
شناختن راه همیشه به معنای توان پیمودن آن نیست. ممکن است انسان دربارهٔ آرامش، یکسویی و رهایی بسیار بداند، اما این دانستهها هنوز به شیوهٔ زیستن او راه نیافته باشند. از سوی دیگر، ممکن است بدن و نیروی فراوانی پرورش یافته باشد، اما روشن نباشد این توان در چه جهتی و برای چه مقصدی به کار میرود. حتی تمرکز نیز اگر از خردورزی و شناخت جدا شود، میتواند به مهارتی محدود و کورکورانه فروکاسته شود.
این مسئله، یکی از پرسشهای بنیادین آموزش در فرهست است: چگونه میتوان میان شناخت، توان و زیست پیوند برقرار کرد؟
پاسخ فرهست، افزودن چند درس نامرتبط به یک برنامهٔ آموزشی نیست. هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا سه پاسخ جداافتاده نیستند؛ هر یک به بخشی از یک مسئلهٔ مشترک میپردازد. هاتهایوگا زمینهٔ توانش و آمادگی را میپرورد؛ دهارانا چگونگی گردآوردن و نگهداشتن آگاهی را آموزش میدهد؛ و دارشانا چارچوبی از نگرش و بینش فراهم میکند تا جهت و معنای این توان و آگاهی روشن شود.
چرا هاتهایوگا از تن آغاز میکند
اگر مقصد یوگا شناخت، دگرگونی و رهایی از رنج است، چرا باید از تن، حرکت و تنفس آغاز کرد؟ آیا نمیتوان یکراست به سراغ ذهن و شناخت رفت؟
این پرسش هنگامی پیش میآید که تن و روان را دو قلمرو جدا بدانیم؛ گویی انسان میتواند یکی را دگرگون کند، بیآنکه دیگری در این فرایند سهمی داشته باشد. در نگرش فرهست، انسان با تمامیت خود زندگی میکند. همان انسانی که میاندیشد و احساس میکند، نفس میکشد، دریافت میکند، دگرگون میسازد و کنش نشان میدهد. بنابراین، آمادگی زیستی او از مسئلهٔ شناخت و دگرگونی جدا نیست.
هاتهایوگا در فرهست به فاصلهٔ میان «دانستن راه» و «توان پیمودن راه» میپردازد. آسانا، پرانایاما، مودرا و باندا در این نگاه فقط مهارتهایی برای افزایش نیرو، انعطافپذیری یا تسلط بدنی نیستند. این توانمندیها ارزشمندند، اما پایان راه به شمار نمیآیند. آنها در خدمت آمادهسازی و هماهنگی تن، جان و روان قرار میگیرند تا شناخت بتواند از سطح دانسته فراتر رود و در زندگی به کار آید.
در زبان فلسفی هاتهایوگا، این پیوستگی با مفهوم «پرانا» توضیح داده میشود. پرانا تنها نام دیگری برای هوا یا نفس نیست. تنفس یکی از راههای کار با آن است، اما گسترهٔ آن به سامان پویای زندگی مربوط میشود: دریافت، گوارش، دفع، توزیع، ساختن و عملکردن. بر پایهٔ همین نگاه، داشتن یا دریافتکردن لزوماً به معنای توانمندشدن نیست؛ آنچه دریافت میشود باید دگرگون، هماهنگ و بهکار گرفته شود و آنچه دیگر سودمند نیست، امکان رهاشدن پیدا کند.
پس کار با تن، کار با یک عضو جداافتاده نیست. هاتهایوگا از تن آغاز میکند، زیرا تن یکی از راههای دسترسی به تمامیت انسان است. مقصد آن توقف در بدن نیست؛ فراهمکردن توان و آمادگی برای دگرگونی است. به همین دلیل میتوان هاتهایوگا در فرهست را «توانش در خدمت دگرگونی» نامید.
چرا آگاهی به پرورش نیاز دارد
داشتن توان، بهخودیخود به معنای در اختیار داشتن آن نیست. آگاهی انسان در طول روز پیوسته با دریافتهای بیرونی و فکرهای درونی روبهروست. گاهی فرد آگاهانه به موضوعی روی میکند، آن را بررسی میکند و فکری را پیش میبرد؛ گاهی نیز فکری ناخواسته برمیخیزد و آگاهی را با خود میبرد. در حالت دوم، فرد بیش از آنکه به فکر بپردازد، در اختیار فکر قرار میگیرد.
این تفاوت را میتوان با دو گونه کارکرد فکر توضیح داد: فکر کنشگرایانه و فکر واکنشگرایانه. در فکر کنشگرایانه، فرد ارادی به موضوعی روی میکند. در فکر واکنشگرایانه، فکر از پیوند رویدادهای درونی و بیرونی، نیازها، احساسات، کشمکشها و دریافتهای انباشته برمیخیزد و توجه را به سوی خود میکشد.
دهارانا در فرهست تنها خیرهشدن به یک موضوع یا واداشتن ذهن به سکوت نیست. دهارانا، یا «میانهمانی»، همزمانی دو کارکرد بنیادی است: نخست، کانونیکردن و نگهداشتن آگاهی بر آماجی مشخص؛ و دوم، خودآگاهی نسبت به فکرهای واکنشیای که در روان برمیخیزند.
هنر دهارانا در این نیست که هیچ فکری پدید نیاید. فکر ممکن است برخیزد و آگاهی را به سوی خود بخواند. مسئله این است که فرد بتواند آن را ببیند، بیآنکه ناخواسته با آن همراه شود، و آگاهی را دوباره به کانون پیشین بازگرداند. بنابراین، میانهمانی کوششی برای گردآوردن آگاهی و جلوگیری از ربودهشدن آن بهوسیلهٔ فکرهای واکنشی است.
دهارانا ششمین گام در یوگای هشتگانهٔ پاتانجالی و از نظر عملی، قلب این مسیر است. بااینحال، معنای آن فقط به یک تمرین نشسته یا آنچه امروز «مدیتیشن» خوانده میشود محدود نیست. سویهٔ بسیاری از شگردهای یوگا، کانونیکردن آگاهی و همسوکردن پهنههای تنی، کارمایهای و روانی است. آسانا، پرانایاما و تمرینهای روانی، هر یک از راهی زمینهٔ این یکسویی را فراهم میکنند.
در نگاه فرهست، دهارانا بازوی کنشی میانهبودی است و پراجنا یا خردورزی، بازوی نگرشی آن. اگر میانهمانی از خردورزی جدا شود، ممکن است به مهارتی بیجهت تبدیل گردد. از همینجا نیاز به دارشانا آشکار میشود.
چرا مهارت و تمرکز به نگرش نیاز دارند
واژهٔ «دارشانا» در اصل به معنای دیدن و بینش است. گرایشهای فلسفی کلاسیک هند پیرامون انسان، جهان و چالشهای میان آنها، در شش دارشانا جای میگیرند و یوگا یکی از این شش نگرش است.
دارشانا را نمیتوان بهسادگی با معنای رایج فلسفه یکی دانست. در معنای کلاسیک آن، اندیشه فقط از استدلال انتزاعی آغاز نمیشود؛ بلکه با رویارویی مستقیم با پرسشها و چالشهای زیستی و جهانی، دیدن و دریافتن آنها پیوند دارد. این دریافتها سپس با خرد و سنجش، گردآوری و دستهبندی میشوند تا به چارچوبی منسجم، اندیشیده و آموزشپذیر تبدیل شوند.
بنابراین، دارشانا نه فقط یک دریافت شخصی و نه تنها مجموعهای از گزارههای نظری است. دارشانا بستهای سامانیافته از بینش، اندیشه و دانش است که میکوشد مسئلهای بنیادین دربارهٔ انسان و جهان را روشن کند و راهی برای رویارویی با آن پیش نهد. در سنتهای فلسفی هند، این مسئله بیش از هر چیز در مفهوم «رنج» فشرده میشود و هر دارشانا میکوشد شناخت و راهکاری برای رهایی از آن فراهم آورد.
از این جهت، دارشانا را میتوان «آموزشکدهٔ زندگی» دانست: چارچوبی از دانش و نگرش که از دل فروروی در چالشهای زندگی پدید آمده و میتواند برای دیگران نیز آموختنی و چارهگشا باشد.
درس دارشانا در مدرسهٔ فرهست به مبانی نگرش فرهست میپردازد. هدف آن سپردن مجموعهای از باورهای آماده به بهبودجو نیست. دارشانا باید امکان دیدن، پرسیدن، سنجیدن و فهمیدن را گسترش دهد و نسبت میان نگرش انسان، انتخابهای او و شیوهٔ زندگیاش را روشنتر کند. دارشانا ۱ مبانی این نگرش را پیش مینهد و دارشانا ۲ با عنوان «بهبودی زندگی»، این نگاه را در پهنههای گوناگون زندگی دنبال میکند؛ و در ادامه در گامهای بعدی در دارشانا 3 با میانهبودی و در دارشانا 4 با فرهستیوگاسوترا آشنا میشویم.
این سه درس چگونه یکدیگر را کامل میکنند
رابطهٔ هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا را نباید به تقسیم سادهٔ «بدن، ذهن و فلسفه» فروکاست. هاتهایوگا فقط با بدن، دهارانا فقط با ذهن و دارشانا فقط با مفاهیم سروکار ندارند. هر سه با تمامیت انسان در ارتباطاند، اما از درگاهها و با تأکیدهای متفاوت وارد میشوند.
هاتهایوگا میپرسد: آیا انسان توان و آمادگی لازم برای دگرگونی را دارد؟
دهارانا میپرسد: آیا آگاهی او در اختیار خودش باقی میماند یا پیوسته بهوسیلهٔ فکرها و محرکها ربوده میشود؟
دارشانا میپرسد: این توان و آگاهی در چه جهتی به کار گرفته میشوند و بر چه شناختی از انسان، جهان، رنج و رهایی استوارند؟
اگر شناخت باشد اما توان نباشد، دانسته ممکن است به زندگی راه نیابد. اگر توان باشد اما جهت روشن نباشد، مهارت میتواند به تکرار یا نمایش محدود شود. اگر توجه پرورش یابد اما خردورزی همراه آن نباشد، تمرکز ممکن است به مهارتی کورکورانه تبدیل شود. همچنین اگر نگرش فقط در سطح اندیشه باقی بماند و با تمرین و زندگی آزموده نشود، دارشانا از معنای زیستهٔ خود دور میشود.
ازاینرو، این سه درس رابطهای خطی ندارند که یکی پایان یابد و سپس دیگری آغاز شود. آنها در یکدیگر اثر میگذارند: هاتهایوگا توان به کار بستن را افزایش میدهد؛ دهارانا آگاهی را برای دیدن و ماندن آماده میکند؛ دارشانا جهتِ مشاهده، سنجش و عمل را روشن میسازد. آنچه در نهایت اهمیت دارد، پیوند این سه با شیوهٔ زیستن است.
چرا این آموزشها درسهای جداگانهاند
اگر این سه درس چنین به هم وابستهاند، چرا در قالب یک درس واحد آموزش داده نمیشوند؟ پاسخ در تفاوت موضوع، روش و روند پرورش آنهاست.
مهارتهای هاتهایوگا به تمرین پیوسته، مشاهدهٔ تن، تنفس و سامان کارمایهای نیاز دارند. دهارانا به تمرینی اختصاصی برای شناخت حرکت آگاهی، کانونیشدن و نگهداشت خودآگاهی نیازمند است. دارشانا نیز به زمان لازم برای خواندن، شنیدن، پرسیدن، گفتوگو، سنجش و بازاندیشی نیاز دارد. آمیختن شتابزدهٔ این حوزهها میتواند مرز آموزشی هرکدام را مبهم کند و فرصت پرورش جدی آنها را از میان ببرد.
جداشدن درسها، به معنای جدایی مسیر نیست. ساختار آموزشی فرهست اجازه میدهد هر حوزه با روش مناسب خود آموزش داده شود و سپس در کل مسیر با دو حوزهٔ دیگر پیوند بخورد. به همین دلیل هر گام آموزشی تنها از این سه درس ساخته نشده است؛ «فراگیر» و ارزیابی پایانی نیز در ساختار هر گام جای دارند تا مسیر به مجموعهای از کلاسهای پراکنده فروکاسته نشود.
چرا این سه درس در گامهای مسیر تکرار میشوند
مسیر اصلی فرهست در چهار گام سبکی، آسودگی، استواری و رهایی سامان یافته است. هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا در این مسیر فقط موضوعهایی نیستند که یکبار معرفی و تمام شوند. توان، توجه و نگرش در گذر آموزش و تجربه ژرفتر میشوند و در هر گام با مسئلهها و ظرفیتهای تازهای روبهرو میگردند.
ازاینرو، هاتهایوگای هر گام تنها تکرار حرکتهای پیشین نیست؛ دهارانا فقط بازگویی یک تعریف از تمرکز نیست؛ و دارشانا نیز مجموعهای از اطلاعات نظریِ یکباره به شمار نمیآید. هر درس باید متناسب با جایگاه آن گام، تواناییها، فهم و شیوهٔ زیستن بهبودجو را پرورش دهد.
این ساختار با سه پایهٔ فرهست، یعنی مهارتورزی، خردورزی و میانهزیستی، همسوست؛ اما نباید میان هر درس و یکی از این پایهها تطابقی خشک و انحصاری ساخت. هاتهایوگا نیز به خردورزی نیاز دارد، دهارانا نیز یک مهارت است و دارشانا نیز هنگامی کامل میشود که در زندگی و تمرین به کار آید. سه پایه در سراسر مسیر حضور دارند و هر درس از زاویهای به پرورش آنها یاری میرساند.
آموزش برای استقلال، نه وابستگی
یکی از اصول فرهست، افزایش استقلال انسان است. آموزش نباید به وابستگی فرد به مدرس، کلاس یا سامانه بینجامد. هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا نیز باید در همین جهت آموزش داده شوند.
بهبودجو در هاتهایوگا فقط شکل بیرونی حرکت را تقلید نمیکند؛ باید اصول تمرین، خطاها و چگونگی سازگارکردن مهارت با وضعیت خود را بیاموزد. در دهارانا، قرار نیست تنها در حضور راهنما حالتی موقت را تجربه کند؛ باید بتواند حرکت آگاهی و فکرهای خود را بشناسد و بازگشت آگاهانه را تمرین کند. در دارشانا نیز بنا نیست پاسخهای آماده را بپذیرد؛ باید توان پرسش، سنجش و روشنکردن نگرش خود را پرورش دهد.
نقش مدرس در این مسیر، انتقال مجموعهای از فنون یا باورها نیست. مدرس ناظر، تحلیلگر و راهنماست: پیش از گفتن مشاهده میکند، بهجای داوری علتها را میکاود، آموزش را با تفاوتهای فردی سازگار میکند و فهم ژرف را بر اصلاح مکانیکی ترجیح میدهد.
یک مسیر مشترک برای توان، آگاهی و بینش
هاتهایوگا، دهارانا و دارشانا سه نام برای یک چیز نیستند و نباید تفاوتهایشان از میان برود. درعینحال، سه کلاس مستقل و بیارتباط نیز نیستند. آنها سه پاسخ به سه نیاز بنیادین در آموزش فرهستاند:
- هاتهایوگا، توان و آمادگی لازم برای دگرگونی را میپرورد؛
- دهارانا، آگاهی را گرد میآورد و خودآگاهی را در برابر فکرهای واکنشی نگه میدارد؛
- دارشانا، نگرش و بینشی فراهم میکند که جهت و معنای راه را روشن میسازد.
پیوند این سه درس نشان میدهد که آموزش در فرهست فقط برای بهتر انجامدادن تمرینها نیست. تمرین باید به شناخت، شناخت باید به توان، و هر دو باید به زندگی راه یابند.
در فرهست، مهارتهای یوگا ابزاری در مسیر معنای واژهٔ فرهستاند: رهایی از چرخهٔ رنج، شکوفایی توانمندیهای انسانی و بهرهگیری بهاندازه از زندگی. این آموزش بر سه پایهٔ مهارتورزی، خردورزی و میانهزیستی استوار است و در مسیر چهارگام سبکی، آسودگی، استواری و رهایی دنبال میشود.
پست های مرتبط

28 شهریور 1405

28 شهریور 1405

28 شهریور 1405

28 شهریور 1405

